تبليغاتX
عشق یا حقیقت؟!
بالاخره این امتحانات  هم شروع شد. ببخشید از این که یه مدت آپ نکردم ولی قول می دهم باز تند تند آپ کنم.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:9  توسط آرش | 
همانطور که قول داده  بودم یه قسمت از عارف نامه ایرج را براتون می گذارم که واقعا خوب اخلاقیات زنها را باز گو کرده.

در ایامی که صاف و ساده بودم

دم کریاس در استاده بودم

زنی بگذشت از آنجا با خش و فش

مرا عرق النسا آمد به جنبش

ز زیر پیچه دیدم غبغبش را

کمی از چانه قدری از لبش را

چنان کز گوشه ابر سیه فام

کند یک قطعه از مه عرض اندام

شدم نزد وی و کردم سلامی

که دارم با تو از جایی پیامی

پریرو زین سخن قدری دودل زیست

که پیغام آور و پیغام ده کیست

بدو گفتم که اندر شارع عام

مناسب نیست شرح و بسط پیغام

تو دانی هر مقالی را مقامیست

برای هر پیامی احترامی است

قدم بگذار در دالان خانه

به رقص آر از شعف بنیان خانه

پری وش رفت تا گوید چه و چون

منش بستم زبان با مکر و افسون

سماجت کردم و اصرار کردم

بفرمایید را تکرار کردم

به دستاویز آن پیغام واهی

به دالان بردمش خواهی نخواهی

چو در دالان هم آمد شد فزون بود

اتاق جنب دالان بردمش زود

نشست آنجا به صد ناز و چم و خم

گرفته روی خود را سخت محکم

شگفت افسانه ای آغاز کردم

در صحبت به رویش باز کردم

گهی از زن سخن کردم گه از مرد

گهی کان زن به مرد خود چها کرد

سخن را گه ز خسرو دادم آیین

گهی از بی وفاییهای شیرین

گه از آلمان براو خواندم گه از روم

ولی مطلب از اول بود معلوم

مرا در دل هوای جستن کام

پری رو را خیال شرح پیغام

به نرمی گفتمش ای یار دمساز

بیا این پیچه را از رخ برانداز

چرا باید تو رو از من بپوشی

مگر من گربه می باشم تو موشی

من و تو هر دو انسانیم آخر

به خلقت هردو یکسانیم آخر

بگو، بشنو، ببین، برخیز ، بنشین

تو هم مثل منی ای جان شیرین

ترا کان روی زیبا آفریدند

برای دیده ما آفریدند

به باغ جان ریاحینند نسوان

به جای ورد و نسرینند نسوان

...

پری رو زین سخن بی حد برآشفت

ز جا برجست و با تندی به من گفت

که من صورت به نا محرم کنم باز

برو این حرفها را دور انداز

چه لوطیها دراین شهرند واه واه

خدایا دور کن الله الله

به من گوید که چادر وا کن از سر

چه پرروییست این الله اکبر

جهنم شو مگر من جنده باشم

که پیش غیر بی روبنده باشم

از این بازی همین بود آرزویت

که روی من ببینی تف به رویت

الهی من نبینم خیر شوهر

اگر رو وا کنم بر غیر شوهر

برو گم شو عجب بی چشم و رویی

چه رو داری که با من همچوگویی

برادر شوهر من آرزو داشت

که رویم را ببیند شوم نگذاشت

من از زنهای تهرانی نباشم

از آنهایی که میدانی نباشم

...(شرح غر غر کردن زن)

غرض آنقدر گفت از دین وایمان

که از گه خوردنم گشتم پشیمان

چو این دیدم لب از گفتار بستم

نشاندم باز پهلویش نشستم

مکرر گفتمش با مد و تشدید

که گه خوردم غلط کردم ببخشید

دو ظرف آجیل آوردم ز تالار

خوراندم یک دو بادامش به اصرار

دوباره آهنش را نرم کردم

سرش را رفته رفته گرم کردم

دگر اسم حجاب اصلا نبردم

ولی آهسته بازویش فشردم

یقینم بود کز رفتار این بار

بغرد همچو شیر ماده در غار

جهد بر روی و منکوبم نماید

به زیر خویش ..س کوبم نماید

بگیرد سخت و پیچد خایه ام را

لب بام آورد همسایه ام را

سر و کارم دگر با لنگه کفشست

تنم از لنگه کفش اینک بنفشست

ولی دیدم به عکس آن ماه رخسار

تحاشی می کند اما نه بسیار

تغیر می کند اما به گرمی

تشدد می کند لیکن به نرمی

از آن جوش و تغیر ها که دیدم

به عاقل باش و آدم شو رسیدم

شد آن دشنام های سخت سنگین

مبدل بر جوان آرام بنشین

چو دیدک خیر بنده لیفه سستست

به دل گفتم که کار ما درستست

گشادم دست بر آن یار زیبا

(این مصرع را سانسور کردم)

چو گل افکندمش بر روی قالی

دویدم زی اسافل تا اعالی

چنان از هول گشتم دست پاچه

که دستم رفت از پاچین به پاچه

از او جفتک زدن از من تپیدن

از او پر گفتن از من کم شنیدن

دو دست او همه بر پیچه اش بود

دو دست بنده در ماهیچه اش بود

بدو گفتم که صورت را نکو گیر

که من صورت دهم کار خود از زیر

به زحمت جوف لنگش وا نمودم

در رحمت به روی خود گشودم

....(توصیف تمایل زن به نزدیکی)

ولی چون عصمت اندر چهره اش بود

از اول تا به آخر چهره نگشود

دو دستی پیچه بر رخ داشت محکم

که چیزی ناید از مستوری اش کم

حجاب زن که نادان شد چنینست

زن مستوره محجوبه اینست

...

 

 

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:24  توسط آرش | 
با این همه همکاری واقعا من تشویق می شم که مطلب بنویسم. بابا خیلی بی معرفتیه حداقل یه نظر بدین.

در صورتیکه نظرها زیاد شوند دفعه بعد یه تیکه از عارفنامه را براتون می گذارم که خیلی باحاله.

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:28  توسط آرش | 
واقعا خیلی ممنون از این همه استقبال. خوبه حالا یه نظر خواستیم. باشه حالا که این طوریه منم بیخیال می شم و قسمت درنوشته ها تا اطلاع ثانوی منتفیه.

اما یه چیز جالب هست که براتون می گذارم.

خطبه ۸۰ نهج البلاغه

 پس از پایان نبرد جمل در نکوهش زنان

مردم! ایمان زنان ناتمام است، بهره ی آنان ناتمام، خرد ایشان ناتمام. نشانه ی ناتمامی ایمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است - به هنگام عادتشان - و نقصان بهره ایشان، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانه ناتمامی خرد آنان این بود که گواهی دو زن چون گواهی یک مرد به حساب می رود. پس از زنان بد بپرهیزید و خود را از نیاکانشان واپایید، و تا در کار زشت طمع نکنند، در کار نیک از آنان اطاعت ننمایید.

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:1  توسط آرش | 
بالاخره امروز دل و زدم به دریا و دوباره اومدم که سر همه را درد بیارم. این مدته خیلی اتفاق افتاد. زیاد سرتون رو درد نیارم ولی اگه موقعیتش باشه بعضیهاش رو براتون می نویسم. ولی تو عید رفته بودیم مشهد تو راه یه ایده زدم، گوش جان بسپارید تا براتون بگم:

گلاب به روتون تو راه که داشتیم می رفتیم من وضعیتم اورژانسی شد به خاطر همین یه جا نگه داشتیم که من یه تون آپی کنم. همانطور که خودتون واقفید هیچ مستراح عمومی نیست که کلی درنوشته نداشته باشه منم طرح زدم که چه طور همه تو وبلاگشون از این قسمتهای جمله های پشت وانتی دارند ما هم بخش درنوشته را راه بندازیم. برای همین نیاز به نظرات شما دارم که مثلا سانسورشون بکنیم یا نه، سیاسیهاشو بنویسیم یا نه و ...

پس منتظرم.

در ضمن نسترن جان ببخشید که یه مدت بهت سر نزدم شرمنده ام.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 13:31  توسط آرش | 
من بالاخره برگشتم. قول می دهم که از این به بعد تند تند آپ کنم ولی شماها نظر یادتون نره.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:39  توسط آرش | 
بالاخره من بازم اومدم. می خواهم برای حسن شروع کار یه شعر بنویسم.

نرگس مستانه ات را دم به دم خواهان منم

آن همه جور و جفا را دم به دم خواهان منم

شکوه را اندر ره درویشان  چون راه نیست

دولت غم را به جان خود چو مل خواهان منم

در رهت چون موریان یکصد هزار آواره اند

لیک عشق و جور تو بر جان و دل خواهان منم

زان شرر کز نرگست خیزد به سوی قلب من

چون طراوت بر دل غم زاده ام خواهان منم

چون خم اندر خم بود زلف تو ای جان دلم

گمرهی در شکن زلف تو را دلبسته و خواهان منم

چون ببندم رخت سوی کویت ای آرام جان

زان سبب کز تو هراسم مرگ را خواهان منم

بس گریبان در رهش چاکند و او را باک نیست

زان امید هستم به کویش تا که که خواهان منم

لطفا نظرتون رو راجع به شعر بگید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:51  توسط آرش | 
این چند روزه یه اتفاق جالب افتاد و اون هم این بود که من بالاخره بعد از کلی کشمکش دندونم رو کشیدم. آخه قضیه اش طولانیه همه گیر داده بودند که اورتودنسی کن منم که حال نداشتم بالاخره راضیشون کردم که دندونم رو بکشم. جونم براتون بگه از دندون پزشکی.

ساعت نمی دونم چند بود که راه افتادیم بریم دندون پزشکی. اولای راه خوب بود ولی کم کم این قلبم داشت از جا در می اومد. من از دندون پزشکی می ترسم یعنی حاضرم عملم کنند دندون پزشکی نرم. ولی خوب برای در رفتن از ارتودنسی مجبور بودم. از پله ها که رفتیم بالا وارد شدیم ، می ترسیدم بد تر شد، یه خانم به قطر حدودا ۷۵ سانت به عنوان منشی کار می کردن. وارد که شدیم پرید جلومون پول بگیره. بابابذار برسیم. منم که پخش مبل شده بودم از ترس. دکتره هم مصداق این شعر عمل کرد.

سبک تیغ تیز از میان بر کشید                    بر دندون بنده را بر درید

نشسته بودیم که دکتره با آمپول اومد گفت : " بفرمایید(هه هه هه !) " منم که آویزون آویزون رفتم تو. دکتره افتاد به جون دندون ما. خلاصه این آلت سفید از دهان ما بیرون کشیدند.

بعدش رفتیم خونه مادر بزرگم که اگه خونریزی کرد نزدیک باشیم بریم دکتر. ما با دهن بسته مورد هرگونه طعنه قرار گرفتیم.

راستی دو تا بیت شعر باحال:

عدو ناممش من همی یا که دوست

که این رنج و آزردگیّ ام ازوست

******

چه زیبا دل و جان من می بری

که گویی تو ترکی و یغما بری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:42  توسط آرش | 
بالاخره ترم اول تموم شد. ولی خوب امتحانهای (بیپ) شروع شد. همین امروز امتحان آمادگی دفاعی دادیم. به خاطره غیبت طولانی ام معذرت می خواهم. از نسترن جونم تشکر می کنم که تو پستش اسم من را هم آورده.

دفعه بعد که بیام می ترکونم. منتظر باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:16  توسط آرش | 
واقعا نمی دانم باید راجع به نسترن چی بگم. واقعا خیلی مهربونه.

نسترن جون خیلی دوست دارم .

واقعا با زبان نمی شه ازت تشکر کرد.

بگو تولدت کیه حداقل ما هم یه کاری بکنیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:50  توسط آرش | 
کم کم داریم نزدیک میشیم. الان ۴ روز مونده تا به سالگرد بزرگترین اتفاق تاریخ بشریت یعنی تولد من برسیم. امروز هم شب مهمون داریم که تا الان علی الحساب عموم و مادربزگمینا می خواهند بیان.

منتظرم سورپرایزم کنید.

تولدم مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:52  توسط آرش | 
این چند روز اصلا قابل پیش بینی نبود. کلا می شه گفت خوب بود.

سه روز دیدار با اولیا گذاشته بودند. یعنی اینکه هر کی میخواهد ببینه بچش داره تو مدرسه چه ... بیاد تا خبر دار شه. هرروز یه تعدادی از معلمها بودند. مامان منهم که پارسال اصلا نیومد امسال جبران کرد و همش رو اومد. خلاصه جونم براتون بگه در کل بعد از این روز ها داشتم از تعجب شاخ در می آوردم تنها معلمهایی که ازم بد گفته بودند دینی و عربی بودند. البته بقیه هم بر یه کوچولو شیطنت صحه گذاشته بودند ولی خوب یه کوچولو!

از اون طرف کار رباتیک هم خوب داره پیش میره و مهم تر از اون اینکه دایمی مهربون شده و بالاخره بعد از یک سال و نیم درگیری تونستیم ۲۵ هزار تومان فاکتور برای نقد کردن بهش بدیم که تازه همونم ده تومنش رو داد گفت بقیش رو شنبه میدهم. خلاصه بد دیو دو سریه!

۱۱ روز تا تولدم مونده.

تولدم مبارک!

نسترن جون خیلی باحالی. منتظرم سورپرایز شم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 17:24  توسط آرش | 

این چند وقته زیاد باحال نبوده و نخواهد بود. به عبارتی جمعه مون که به هزیمت رفت. مجبور بودیم برای کلاس آمادگی دفاعی بریم مدرسه. حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت. من هم از ترس مامانم نتونستم نرم. چون دو حالت داشت یا باید می گفتم که همچین کلاسی هست که باید می رفتم یا نمی گفتم که ریسکش زیاد بود چون اگه می فهمید بد می شد پس مجبور شدم برم. خلاصه زنگ اول که با یک دو سه و بشین از جلو نظام و این چیزها به بیپ رفتیم. زنگ دوم بد نبود. از آتش نشانی اومده بودند برای تدریس یارو خیلی با صفا بود. رسما هرچی دلش می خواست می گفت. از خاطراتی مثل گیر کردن تو کاسه توالت یا گیر کردن بیپ (شرمم می شه بگم) خودش عنوان خاطراتش رو عملیاتهایی که روت نمی شه پشت بیسیم اعلام کنی گذاشته بود. جونم براتون بگه که دیگه کار داشت به نفس مصنوعی دهان به دهان عملی می رسید که زنگ خورد.

زننگ بعدش شیمیایی بود. بچه ها رو بردن بالا صحنه بهشون ماسک ولباس ضد شیمیایی دادن همشون شبیه سگ شده بودند. آخرش هم بیپمان را سوزاندند و گفتند که نهار نمی دهند دست از پا دراز تر برگشتیم خونه.

اتفاق جالب شنبه هندسه بود. معلم هندسمون که تعریفشو شنیدین، ریش و سیبیلش رو از ته زده بود آخه قبلا دو کیلو ریش و پشم داشت. پشت قیافه درویش گونه اش استتار کرده بود تا هر بیپی می خواهد بخوره.

راستی مجموعه شهریار روزهای جمعه بجای یانگوم پخش می شه حتما نگاه کنید بد نیست.

و اتفاق مهمتر اینه که نوزدهم تولد منه. خلاصه ببینم چیکار می کنید دیگه دلم میخواهد سورپرایز شم. اولین کسی هم که بهم پیشاپیش تبریک گفت زهرا بود.

پیشاپیش تولدم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:59  توسط آرش | 

امروز هم یکی از روزهای جالب بود در کل خوش گذشت. لازم به ذکره که این آقا داوود گل گلاب امروز اصلا نیامده بود چه برسه که بخواهد چرت هم بزنه. خدائیش نسترن جان بیخیال بگذار بهش گیر بدیم حال می ده.

زنگ اول حل تمرین شیمی برای اولین بار معلم داشتیم. بد نبود ولی خوب از معلم جماعت نباید توقع زیاد داشت.

شیمی هم با مستر بهزیستی خوش گذشت. این یارو سوزنش گیر کرده هی این جمله را می گه: «اتم با قانونهای ما رفتار نمی کنه بلکه قانونهای ما هستند که می خواهند اون رو توجیح کنند.

جغرافی هم که مثل همیشه تهه عشق و حال بود. خدائیش از خنده در پی تیکه های معلمه ترکیدیم. خیلی آدم باحالیه. راجع به همه چی میگه از نیامدن آب زیر فشار تا زایش بازم زیر فشار بالاخره فشار اهمیت زیادی داره.

زنگ فیزیک خیلی جالب بود کلاسمون یه رکورد جدید رو به ثبت رساند. 25 دقیقه الاف کردن معلم با سوالات مضحک و در پی آن لغو کوییز. خدایی بچه ها همه دست به دست هم داده بودند چرت و پرت می بافتند در حد بوندس لیگا. این سومین جلسه ایه که اینطوری کوییز رو لغو کردیم اگر هفته بعد هم موفق بشیم باید تو گینس ثبت بشه.

یه بیت باحال برای اینکه دور هم باشیم

نگار من رخش همچون هلوی پوست کندست

از آن هلوی مرا آرزوی شفتالوست

راستی حتما توی سه تا پست قبلی با عنوان شعر حتما نظر بدید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:23  توسط آرش | 
بالاخره تمام شد. خیالمون راحت شد. انتخابات سمینار رو می گم. ولی بد تمام شد آخرش هم این مرتیکه قاچاقچی الیز انتخاب شد. خلاصه از همین الان شرط می بندم که سمینار به f رفت.

البته باید بگم که یه محاسنی هم داشت، دوست و دشمنمو شناختم. یعنی فهمیدم که بازم خیلی ها ارزششون ازونی که فکر می کردم کمتره. من همیشه با آدما یه جوری رفتار می کنم که انگار آدم حسابی اند مگه این که خلافش ثابت شه که بازهم ثابت شد.

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی

دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی

کوه پا برجا گمان می کردمش دردا که بود

از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی

بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را

جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند

کور بادا دیده حق ناشناس دوستی

دشمن خویشی رهی کز دوستداران دو روی

دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 19:28  توسط آرش | 
چند تا شعر هست که براتون می گذارم ولی شاعرش را نمی گم. تو این مدت شما نقاط قوت و ضعف این شعر ها را بررسی کنید و نظر بدید. از نظر وزن، معنا و هر چیزی که به ذهنتان می رسد. بعدن شاعر هاشو می گم.

وانگه که به کوی او شوم جام بدست

همچو  شمعی بوم که در پی اش راست نشست

تا که من اندر خم وصل رخش

مباشم کوته و بی ریشه و باد به دست


جمال رخ یار در آیینه وصال

خوشتر نبود ز شوق دیدار فراق


دوش هنگام ورودم جهت دیدار یار

من ندانم که چرا این گونه بوده است این دیار

که تو هر قدر افتی و خیزی برای او چو مار

قدر تو هرگز نداند باز یار


یک دم از یاد تو ای زیبای من

نتوان غافل شدن از هیبت رسوای من

که در این درگه پر جنگ و جدال

کس نباشد به مثال من همی عاشق تو زیبای من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:5  توسط آرش | 
این چند وقته بد جور اوضاع قرم قاتیه. ازین ور که انتخابات دبیری، ازون ور ربات و بیپ. یعنی وقت ندارم سرمو بخارونم. خلاصه این کاندیدا شدن هم دردسره. مخصوصا برای من که شانسم کمه برای انتخاب شدن ولی امروز با دریافت حق انتخاب توسط اولی ها شانس من بیشتر شد.

این چند روزه یا تو گروه برق داشتن پدرمون رو در می آوردن یا داشتم اعلامیه می چسبوندم.

امروز جغرافی داشتیم کلی خوش گذشت. یعنی از اول تا آخرش خندیدیم. معلم با صفایی داریم خلاصه کلی حال می ده.

تازه اصل سگ و استخوان هم یادم نرفته این چند وقته سرم شلوغه. در ضمن یه کمک ازتون می خواهم. اگه شما یکی رو دوست داشته باشید و بدونید که اگه اون بدونه شما دوسش دارید قات می زنه چیکار می کردید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 19:38  توسط آرش | 
این چند روزه واقعا روزهای پر ماجرا بودن دو شنبه دائمی مهربون شده بود، ما داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم. زنگ ورزش خوردم زمین احساس کردم کمرم گفت قرچ. سه شنبه رفتیم کوه و به هر مصیبتی که بود بالاخره کتابی را که می خواستم خریدم. اسمش شاهد بازی در ادبیات فارسی است. چون یکم مشکل داره نمی خواستم کسی بفهمه که خریدمش به همین خاطر کلی طرح و برنامه ریختم. تازه معلم ادبیاتمون دستم دید گفت این پیشت باشه سرتو به باد می ده. مهمترین اتفاق روز چهار شنبه کمرم بود. زنگ اول عربی داشتیم وقتی صدام کرد برم پاتخته حس کردم کمرم سیخ مونده. حالا به هر زوری بود رفتیم. تا بعد از ظهر دردش کم شد ولی موقع اومدن خونه از درد داشتم می مردم. مثل تره وایسونده سیخ شده بودم. به هر زوری بود خودم رو رسوندم خونه و به پماد و کیسه آبگرم و کلی چیز دیگه متوصل شدم. این وسط فقط یه چیز خوب داشت اونم پیچوندن کلاس زبان بود. خلاصه الان تازه یکم خوب شدم. خوردن زمین دوشنبه و سرماخوردن تو کوه سه شنبه کار خودشان را کردن.

و اما اتفاق مهمتر انتخاب بنده به عنوان یکی از هشت کاندیدای دبیری سمینار است. البته من جزو اقلیت هام پس احتمال انتخابم کمه مگر با تبلیغات قوی. پس هرگونه راهنمایی به من کمک می کنه.

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:9  توسط آرش | 

بعضی روزها واقعا به یاد موندنی می شوند، مثل امروز من. خدائیش از بهترین روزهای تحصیلم بود. پس خودتون رو برا شنیدنش آماده کنید.

صبح طبق معمول به سمت مدرسه به راه افتادیم البته امروز خوشحال از خواب بیدار شدم چون همین که چشمم رو باز کردم یاد این افتادم که سه شنبه تعطیله. خلاصه در راه باز به آقا داوود برخوردیم البته به سفارش نسترن جان دیگه به ایشون گیر نمی دیم ولی امروز اون به موهای من گیر داد که چرا تو مدرسه به من چیزی نمی گن. بیچاره نمی دونه که ما تخصصمون پیچوندنه ناظم جماعته. در پی ورود به مدرسه متوجه شدم که تمرین فیزیک داشتیم لذا اقدام به کپ زدن آنها کردم ولی در پی ورود معلم به کلاس به خاطر مسائل قبلی (قبلا گفته بودم) به پای تخته جهت حل مسائل احضار شدم. منم که خبر نداشتم چی به چیه؟ خلاصه بداهه همه را حل کردم. خودم کف کرده بودم. بعد از تموم شدن حل کردن تمرینها برای شستن دستم بعد از یک ساعت عز و جز اجازه گرفتم. ولی در راه امیر رو دیدم که شال و کلاه کرده. فهمیدم که امروز یوم الله 13 آبان است پس به سر کلاس رفته خودم رو آماده کردم که بعد از زنگ خودم را قاطی بقیه کنم برم. ولی انقدر خر تو خر شد که اسم ما رو ننوشتند ولی ما که تو این موارد متخصصیم اقدام به پیچاندن مدرسه و جیم غیر قانونی کردیم. خلاصه از اول تا آخرش فقط خندیدیم. از مدرسه که راه افتادیم رفتیم تو راه همه جور شعری می شنیدی جز چیز ربط داره برای مثال: عمو سبزی فروش، سه سه سه ستاره حلی رقیب نداره، یار دبستانی من با کمی تصرف، مرگ بر هر کشوری جز آمریکا و خیلی چیزهای دیگه که از گفتنشان معذوریم.از کنار سفارت انگلیس رد شدیم بچه ها شروع کردن به مرگ بر انگلیس گفتن اصلا اومده بودن به عالم و آدم گیر بدن. البته در این میان از گیر دادن به ضعیفه ها هم نمی گذشتند. که یهو یه سربازه اومد طرفمون که در جا همه بیپ شان چسبید به گلوشون. حالا جونم براتون بگه همون جا بقل سفارت انگلیس ما را پیاده کردند گفتند بقیه اش را پیاده برید. راستی اینو متذکر شم که ما مثل این آدمهای تو فیلم اخراجی ها فقط برای عکس گرفتن رفته بودیم. تا پوز بدیم به همین خاطر فقط یه عکاس پیشمون بود. فکرشو کن چند تا بچه بدونه سرپرست مدرسه جیم زده لا جمعیت چی میشه. تو راه که هرگونه شعاری را ول دادیم. قسمت جالبش خیابون بستن بود یه مینی بوس دست هم را می گرفتیم از خیابون رد می شدیم بیچاره راننده ها رو یه نیم ساعتی الاف می کردیم. وقتی رسیدیم از ما سوء استفاده کردند و برای یک حرکت نمادین دستور نشستن بر زمین به ما دادند. ما هم کم نیاوردیم نشستیم یکی رفت وسط رد کن بره بازی کردیم. این وسط شعار ها خیلی جالب بود. یارو جو گرفته بود می گفت :« انرژی هسته ای، به جان ما بسته ای.» خلاصه ته خنده بود. بعد هم که به طرف هدف اصلیمون رفتیم یعنی ضعیفه های فرزانگان. وسط راه در پی یک حرکت نمادین CD ( سعیدی = CD) توسط من شکار شد و روی آسفالت پخش شد. که البته یه سرباز اومد جممون کرد. بعد هم که عکس هامون رو گرفتیم برگشتیم. کلا ده دقیقه اونجا بودیم. برگشتنی مینی بوس قالمون گذاشته بود مجبور شدیم با تندبر ( واژه جدید پیشنهادی از طرف فرهنگستان حلی به جای BRT) شدیم. ولی چون جا کم بود وسط پخش شدیم یه خبرنگاره هم که از فرصت سوءاستفده کرد ازمون یه عکس گرفت و قول چاپش رو تو روزنامه اطلاعات فردا داد ولی فکر نکنم چاپ شه چون تیپ هیچ کدومون به آدم عادی نمی خورد. سمور که رو لباسش نوشته بود Nirvana ماموت هم که دیگه گفتن نداره. خودم هم که برای این که تابلو نشه زنجیر هم انداختم تو یقه را آخوندی کردم اعلامیه را هم گرفته ام جلوم. بگذریم خیلی حال داد.

زنگ آخر دوباره برگشتیم مدرسه که بازم فیزیک داشتیم خدائیش زنگ خنده ایی بود. خیلی جالب بود اگر از بیرون نگاه می کردی فکر می کردی تیمارستانه. هر کی یه کاری میکرد. توصیفش سخته همه در حال مالیدن همدیگه و کرم ریختن به هم بودن. کلا اپن تر ازین نمی شد.

راستی اصل سگ و استخوان یادم نرفته ها دارم کاملش می کنم تا براتون بذارم.

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:9  توسط آرش | 

امروز روز پرباری بود. خلاصه خوندنیه اگه نخونی از دستت پریده. صبح دوباره به سمت مدرسه روانه گشتیم. بازهم آقا داود گل گلاب را مشاهده کردیم. دیگه توضیحات این مورد را در پستهای قبلی بخوانید. خوشبختانه تو اتوبوس هم جا برای نشستن گیرمون اومد. خلاصه برنامه امروزمان به این ترتیب بود:

زبان، هندسه، ریاضی، کامپیوتر

زبان که کلا همچین راحت می گذره و معمولا به مسائل دیگری نظیر کپ زدن مشق های دروس دیگه و گشتن تو دیکشنری در پی لغات جالب جهت استعمال و این کار ها می گذره. ما هم که داشتیم ریاضی کپ می زدیم.

جونم براتون بگه از زنگ دوم. هندسه تو مدرسه ما پدیده ایه. به دو دلیل:

1. خودش. یعنی خود درس به این خاطر که در حد بوندس لیگا سخت می گیرند. در این حد که هر امتحان 100 نفر می افتند.

2. معلماش. که گوش فرا بدید تا براتون بگم.

معلمهای هندسه مدرسه ما یکی از یکی بچه مثبت ترند. یعنی اصلا تو قید و بند خلاف و فکاهه گوئی (این واژه را فرهنگستان حلی به جای بیپ شعر پیشنهاد کرد) نیستند. یعنی شما به جز ذکر و صلوات چیز دیگه ازینها نمی شنوی فقط جز اینکه یکوچولو gay اند و یکوچولو دیگه بچه باز یه ذره هم در حد نوک سوزن حرف رکیک می زنند. برای همین زنگ هندسه کلاس ما که با اون معلم داغون تره هم هست زنگ 52+. تیکه های خفن زیاده ولی امروز معلمه به یه چیز جالبی اشاره کرد و این عبارت را گفت که :« تا امید هست ما آرزو نمی کنیم.» ایهام داره ولی اگر بدونی امید کیه منظورش رو می فهمی. خلاصه یه مدرسه دنبالشن. البته این قضیه را توی بخش اصل سگ و استخوان توضیح خواهم داد.

ریاضی هم که طبق معمول با سرعت سرسام آور فک این یارو مواجه بودیم. کامپیوتر به سایت رفتیم و یک سایت جوان پسند طراحی کردیم تا ملت بیان حال کنند.

و اما اتفاق مهم امروز اصل سگ و استخوان بود. زنگ تفریح در پی اشاره یکی از بچه ها به فکر مدل کردن رفتار بچه های مدرسه افتادم که به بحث اصل سگ و استخوان منجر شد. چون الان وقت ندارم و این مبحث هم خیلی زیاده فردا مفصل براتون توضیح می دهم چون الان باید برم کلاس و دیرم شده.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:34  توسط آرش | 
مرگ نا به هنگام استاد قیصر امین پور را تسلیت می گویم.

« قاف آخر عشق است و اول نام من قیصر. »

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:31  توسط آرش | 

این چند روزه هر چی سعی کردم بیام آپ کنم نشد. خلاصه این مدت خیلی ضد و نقیض بود. یه روز خوب، یه روز بد. خلاصه گوش جان بسپارید به نوای من.

سه شنبه صبح در راه مدرسه چیز جالبی را متوجه شدم اینکه اونروز داود اصلا نیامده بود. بابا فعالیت تو کنترل کن! از چهار زنگ مدرسه دو زنگ معلم نداشتیم. که یکیش یعنی آز شیمی روال روتینشه و دیگری جغرافی اولین بار بود که با خبر مریض بودن استاد همراه بود که ما متاثر ساخت.

چهارشنبه هم دویاره تو راه یه چیز را دیدم و اون این بود که داود در کنج مرتفع همیشگیش خوابیده بود که با عبور من یهو چشماش باز شد مثل عروسکهای تونل وحشت. بابا دیگه آخه هر شب؟! مدرسه هم که خلاصه زنگ اول را به هر زوری بود سعی کردیم خودمان را کنترل کنیم که بگذره. عربی داشتیم. دو زنگ بعد از بهترین زنگهای هفتمونه واقعا باحاله در ضمن کلی هم خندیدیم مخصوصا سر ادبیات دیگه هر کی هر تیکه می خواست می انداخت هر کی هم هر چیز سربسته ای را می گفت و هر کی هم هرجور می خواست برداشت می کرد. زنگ آخر هم که گیر یک کله ماهی خور رشتی در حال مطالعه آمار بودیم. این معلم آماره خود اسگل اولش اومد گفت درس آمارتون خودش چیز خاصی نداره هدف اینه که بتونید دروغ های آماری را تشخیص بدید بعدشم که هر کی بحث سیاسی کنه بیست کسی هم که غیر سیاسی باشه می گه این که دروغ نبود راست بود، صفر.

امروز یعنی پنجشنبه هم سه تا امتحان داشتیم. آخه ما پنج شنبه ها تعطیلیم و برای امتحان مدرسه میریم. ریاضی و عربی تستی و هندسه تشریحی. عربی واقعا ریدم. (با عرض پوزش!) الانم که در حال آپ کردنم چون شب مهمون داریم دیگه نمی تونم آپ کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:22  توسط آرش | 

می خواهم از امروز مخصوصا از مدرسه بگم. خدائیش کلی خندست. ما که دلمون به همینا خوشه که تو مدرسه یه کم بخندیم. واقعا کلاس امسالمون خیلی جالبه. یعنی مثل 103 پارساله. دقیقا کلاس زیرش هم هست. یعنی معلمها اعلام می کنند که 202، 206 و 207 شلوغترین کلاسهان که کلاسهایی هستند که بچه های 103 هستند. تازه خوشمزه ش اینجاست که کلاس ما جلوی دفتر ناظمه. ولی بازم شلوغه. امروز به هنگام ورودم به مدرسه با یکی دیگر از مسابقات فوتبال مدرسه مواجه شدم. تیم معلمها و سومی ها. خیلی حال می ده علاوه بر کلی هیجانی که داره باعث می شه کلاس ها یه نیم ساعتی دیر شروع شه.

خلاصه زنگ اول که فیزیک داشتیم و بعد از کلی خنده به سر کردیم. زنگ بعدش دینی داشتیم. به به! براتون گفتم معلمش چه جوریاست. خلاصه کلاس که خنده است هیچ امروز هم جلسه پرسش و پاسخ بود دیگه نور علی نور شده بود. خلاصه جون براتون بگه که دیگه از همه چی حرف زده شد الا انگشت سبابه دست راست مهناز افشار. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد. بچه هاهم که شیطان رو درس می دن هی می پیچیدن تو احکام. خلاصه ماهم که یا تیکه می پروندیم یا زیر میز چهار زانو می خوابیدیم. به سلامتی این هم به خیر گذشت.

زنگ بعد ریاضی داشتیم. معلمه انده اوسگوله. یه جور میاد تو که نصف بچه ها پخش و پلان. بعد هم هنوز برجا نداده میگه تمرینا رو میز. (بدون مبالغه بود) خلاصه ما هم که به کپ متوصل شده بودیم داشتیم لو می رفتیم در این حد که داشت راجع به سوالی که همه از رو یکی کپ زده بودیم و خبر نداشتیم چیه باهامون بحث می کرد. ولی به خیر گذشت.

زنگ آخر هم که باز فیزیک داشتیم که در ابتدا در پی ارسال چند خمپاره جنگی چشم یکی از بچه ها ترکش خورد و یه ربعی کلاس پیچید. ولی سر این زنگ شانس نیاوردم. چهار زانو داشتم چرت می زدم که معلمه بهم گفت اگه کوئیز امروز رو 0.000000000001 کم بیارم باید جزوم رو بنویسم. آخه من از اول سال تا حالا جزوه نمی نوشتم. حالا کوئیز رو هم به خاطر اضطراب فکر کنم گند زدم. سوالش آبکی بود ولی آخرش یادم افتاد یه منفی رو مثبت گرفته ام که گند خورد به همه چی.

راستی داوود امروز دیگه توی کنج مرتفع خودش نشسته بود. مثل اینکه داره کم کم معقولانه عمل می کنه.

در ضمن می خواهم برم همستر بخرم نگهدارم نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:28  توسط آرش | 
یه شعر از حافظ که جالبه:

عاشق روی جوانی خوش نو خاسته ام

وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام

عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش

تا بدانی که بچندین هنر آراسته ام

شرمم از خرقه آلوده خود می آید

که برو وصله به صد شعبده پیراسته ام

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز

هم بدین کار کمر بسته و برخاسته ام

با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

در غم افزوده ام آنچز دل و جان کاسته ام

همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا

بوکه در بر کشد آن دلبر نو خاسته ام

 

راستی اگه چیزی راجع به شاهدبازی (نظر بازی) در ادبیات فارسی دارید تو نظرات بگید.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:32  توسط آرش | 

امروز مثله هر روز از خواب به صد مکافات بیدار شدم و بعد از تناول کمی خوردنی به سمت مدرسه روانه شدم. امروز توی راه توجهم به دو تا چیز جلب شد:

1- داود مغازه دار نزدیک خونمون صبح ها از فرط کم خوابی در کنج مرتفعی از مغازش می خوابه. البته تا قبل از این که عروسی کنه این طور نبود ولی بعد از عروسیش این طوری شد. من موندم اینا تا نصفه شب چیکار می کنن که انقدر صبحها کم خوابه!

2- بیخیال نگم بهتره (سانسورو داشتی)!

بالاخره به مدرسه مشرف شدیم دو زنگ اول شیمی و آز شیمی که گذشت زنگ سوم جغرافی داشتیم که یکی از بهترین زنگهای مدرسه مونه به خاطره معلمش باید بگم که کلاس تاریخ که بینش کمی هم جغرافی تدریس میشه! خدائیش خیلی معلمش باحاله.

زنگ آخر فیزیک داشتیم که به آزمایشگاه مشرف شدیم. و در این میان ایده ای برای یه سوال که توش مونده بودم یافتم و الانم حلش کردم.

راستی زنگ تفریح اول و دوم تیم دو والیبال پایه مون از سال بالائی ها با مربی گری افتخاری من باخت. البته من همین جا میگم که مسئولیت باخت رو بر عهده می گیرم. ولی باید بگم که ما زمین نداشتیم، بچه ها پولهاشون را نگرفته بودن، من خودم نون شب ندارم. البته من قول قهرمانی را با 99 امتیاز می دهم!

و بعد از مدرسه هم موندیم و بعد از مطالعه کمی حافظ و عراقی به سخنرانی حجت الاسلام ابوالقاسمی گوش فرا دادیم و یه چائی هم زدیم و روانه خونه شدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 21:9  توسط آرش | 

این چند روزه مدرسه خیلی خوش گذشت. داشتم به این فکر می کردم که اگه یه کتاب از سوتی ها و تیکه ها و جریان های مدرسه ما درست کنند یه کتاب باحال +34 میشه.(34 چون تو این سن حتما طرف چشم و گوشش وا شده). فقط بگم در این حد که معلمه دینی سر کلاس در حال گفتن این عبارت که "میخواین بترسونمتون" دست به (بیپ) میشه. و خیلی از سوتی ها و تیکه هایی که بعضی هاش ماله 45 به بالاست.

خلاصه جونم براتون بگه که یه گندی هم کم کم داره مثله سرطان تو مدرسه رشد می کنه. اونم به دلیل رئسا و علی الخصوص مشاور بی کفایت و ریاست طلب پایه ماست. و اون چیزی نیست جز کنکور (احترام بگذارید). خدائیش در وصف حال کنکور باید بگم مضحک ترین پدیده ابدائی توسط بشر (خودم تو این جمله ام شک دارم. یعنی واقعا کار بشر بوده!) و در عین حال احمقانه ترینش هم هست. ولی برای رد شدن ازش به نظر من خرخونی دوره پیش دانشگاهی بسه نیازی نیست بقیه وقت ها رو به (بیپ) بکشیم. اصولا مدرسه ما به خاطر کنکور معروف نشده که حالا بخواهد برنامه هاش رو متمرکز رو کنکور کنه. خدائیش امتحان تستی در سطح کتاب با وقت محدود دوره ای برگزار کردن نشانه کنکور گرائی نیست؟

حال بگذریم و از یک اتفاق بس خوشایند بگم. من و دوستم امیر تصمیم گرفتیم یه گوشه چشمی هم به المپیاد ادبی بندازیم. خلاصه باید بگم که این رقابت و جدال علوم سیاه و سفید همیشه در مغز من وجود داشته. و حال برای کمک به جبهه علوم سفید بعد از کلی شکست از علوم سیاه تصمیم به این موضوع گرفتیم که المپیاد فیزیکمان را هوو دار کنیم. که با استقبال جناب استاد سعیدنیا (خدائیش سه تا آدم حسابی تو مدرسه ما هستند که عبارتند از: آقای سعیدنیا دبیر ادبیات، آقای عمویی معاونت پژوهشی، و آقای قلی نژاد دبیر تاریخ و جغرافی) مواجه شدیم.

خلاصه بدجور شنگولیم و از همین الان قرار سه شنبه ها رو برای مطالعه ادبیات در کتابخانه مدرسه گذاشته ایم.

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 18:47  توسط آرش | 
سه روزه میخواهم بیام بنویسم وقت پیدا نمی کردم. خلاصه امروز تونستم بیام دوباره از دل تنگم بنویسم.

میخواهم از مدرسه بگم. این چند وقته باحال شده. اصولا کل این چند روز یه چیزهایی مد شده بود. که یکی از مهمترین هاش سوسک بود.

بله سوسک، این پدیده جالب و وسیله هرگونه دلقک بازی. در این چند روز انواع سوسک زنده و مرده بود که کف کلاس و تو قوطی وول می خوردند. خیلی جالب بود همه معلم ها بعد از ورود به کلاس تبدیل به   می شدند. یا جنازه سوسک کتلت شده را زیر پاشون می دیدن که روش یه تیکه ملحفه بود و کنارش تا دلتون بخواهد پول خرد. یا یه سوسکه چنگک دار سیاه روی میز جولان می داد.

خلاصه جونم براتون بگه که کلا خوش گذشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 19:52  توسط آرش | 
اینبار قصد دارم  بزنم تو کار ورزش اونم چه ورزشی فوتبال. خلاصه جونم براتون بگه که میخواهم یه نظر خواهی کنم. نظر بدید بگید پرسپولیسی هستید یا استقلالی و نتیجه را هم پیش بینی کنید. خودم هم برای اینکه تو نظر سنجی تاثیر نگذاره فردا اعلام می کنم طرفدار کدوم تیمم.

راستی قصد رفتن به استادیوم و فحش به داور و بازیکن و مربی و زمین و زمان را داشتیم که به دلیل جون دوستی اینجانب منصرف گشتیم.

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:4  توسط آرش | 
دیروز یعنی جمعه اتفاق خیلی غیر منتظره ای افتاد. یعنی در حد بوندس لیگا و لالیگا خفن بود. خلاصه جونم براتون بگه که دم ظهر بود و من در حال ول گشتن در نت و میل زدن به نسترن جان و امیر خان بودم. که سرایدار ساختمان زنگ خونه را زد و شروع به اظهار این دو مورد کرد:

۱- یکی تو پارکینگ بی تربیتی کرده!

۲- این ته سیگار (که در حال نشون دادنش بود) همین الان از پنجره شما افتاده!

ما که سیگاری نداریم جریان چیه؟

هیچی همه چیز زیر سر یک زنیکه فضول عقده بی حیا بود. که هر دقیقه هر جا که فرصت کنه پشت سر ما حرف می زنه. خلاصه زیاد توضیح ندم. که بابای من به پیش یکی از ریش سفیدهای ساختمان رفت که بگه اگر مشکلی هست به جای غیبت جلسه بذارید مطرح کنید. که ناگهان هیولای فوق الذکر چون اژدهایی زخم خوررده از خانه به بیرون پرید و شروع به مشاجره با پدر من کرد. در این میان پسر اوباش وی (لازم به ذکر است که جزوه اشرار بوده ولی از دست پلیس فرار کرده!) (راستی لاغر اندام و نحیف تر از این حرفاست) از خونه بیرون اومد تا به پدر من حمله کنه ولی پدر من با او دعوا نکرد فقط یکم مورد نوازش قرار داد چون خدائیش زشت بود اون هم سن من بود اگه باحاش دعوا می کرد بد بود. لذا بعد از دخول پدرم به خانه توسط ما ناگهان ضربات هولناکی را به در خانه احساس کردیم . بوم، بوم! که پدرم تصمیم به ضرب و جهد وی گرفت ولی با اصرار ما جهت بی خیال شدن مواجه شد. که در پی آن پیشنهاد من به تماس با ۱۱۰ سریعا مورد موافقت قرار گرفت که بعد از بیست دقیقه (اگر دو دقیقه دیرتر اومده بود در منفجر می شد) مامورکی به محل اعزام کردند. خلاصه با اومدن پدر فرد خاطی مسئله به خوبی و خوشی حل شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 9:32  توسط آرش | 

یه روز از من خواهی پرسید :که کدوم رو بیشتر دوست دارم...

تو یا زندگی خودم؟

و من جواب خواهم داد زندگیم

و تو منو ترک می کنی بدون این که بدونی تویی زندگی من...

one day you will ask me what I love more

you or my life????

And I will say my life

You will walk away from me …

Whitout knowing that you are my life ...   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:5  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
وبلاگ نسترن
جفنگیات دو چت مخ
بتهوون کوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان